![]() |
![]() |
|
| داستانه های کوتاه من |
|
به فقرا کمک کن
به بچه ها نیکی کن نماز بخون همیشه اگر نخونی نمیشه نیکوکار باش همیشه تا خدا با تو باشه نیکوکاری قشنگه کار بچه های زرنگه شعر : مهدیه یاراحمدی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 20:52 توسط مهدیه یاراحمدی |
|
|
سلام من تازه رفتم خرم آباد.اخه تابسون داره تموم میشه.منم خیلی کلاس رفتم .شنا ، والیبال و این آخری هم اسکیت. شنارو که هرچی سعی کردم نتونستم یاد بگیرم .آخه خانم مربی مارو می برد جای عمیق و اصلا مواظب نبود.منم یه کم کوچولو می ترسیدم . دیگه نرفتم .اما تووالیبال من و تیممون مدال طلا گرفتیم. اسکیت هم که سه سوت را افتادم...الان هم که اومدم خرم آباد پیش بهار دختر خالم.خیلی خوش می گذره.ولی پدرجونم تو این مدت تنهاست.موقعی که داشتیم می رفتیم خرم آباد خیلی براش دلم تنگ شده بود و یه کمی هم گریه کردم. از خرم آبادکه برگشتم همه چیز رو براتون تعریف می کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 11:42 توسط مهدیه یاراحمدی |
|
|
من امروزپنجشنبه 25 مرداد ماه به کلاس زبان رفتم . معلم زبانم به من و دوستانم گفت: از روی این عکس ها داستان انگلیسی بنویسید
ومن این داستان پایین را نوشتم اما در موقع تایپ کردن برای وبلاگ به کمک مادر جونم آن را درست نوشتم:
One night two big spiders go To one home . one spider hanging above His head . and one spider launging his bed and sing and dans . He gets up and think of spiders . he think and think . He takes the his badminton and hit the spiders and spiders go out.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 0:12 توسط مهدیه یاراحمدی |
|
|
این نامه را برای شرکت در مسابقه نامه ای به" پیامبر نوشتم " جوابش رو هم تا حالا به هم خبر ندادند. یه کمی غلط دارد. ببخشید مال وقتی است که تاز سه ماه به کلاس اول رفته بودم.
امام زمان كي مي خواهد ظهور كند؟ چرا خدا شيطان را آفريده است؟ چرا خدا روز جمعه را براي اينكه امام زمان ظهور بكند گذاشته است؟من نمي دانم چرا نمي توانم امام را ببينم. من دوست دارم روز جمعه ساعت 9 امام زمان بياييد. من دوست نداشتم امام ها شهيد بشوند.چرا امام زمان زودتر ظهور نمي كند؟ من نمي دانم چرا شما اين دشمنان بد كه مردم را اذيت مي كنند را نمي كشيد ؟ اي پيامبر تمام مريض ها را شفا بده. كعبه خانه خداست. خانه خدا بسيار زيبا است. من دوست دارم همراه مادربزرگم و پدربزرگم و دايي ها و عمو و خاله ام و همراه پدر و مادرم به مكه برويم . اما تا حالا نشده كه به مكه برويم. قبل از اينكه من به دنيا بيايم، پدرم به مكه رفته و از خدا خواسته كه يك بچه خوب به آنها بدهد و خدا هم مرا به آنها داده است. پدرم هميشه مي گويد: من تو را بيشتر از همه دوست دارم. مادرم هم همينطور. چون من هديه اي هستم كه خدا به آنها داده است. مهديه ياراحمدي/ 7 ساله
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 19:9 توسط مهدیه یاراحمدی |
|
|
زندگی مثل یک نخ می ماند که وقتی آن را می کشی در می رود و زندگی زود تمام می شود. بعضی موقع ها هم یکی میاد و یکی می رود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 9:45 توسط مهدیه یاراحمدی |
|
|
روزي دلفيني كنار آب شنا مي كرد. اسم آن دلفين نرگس بود. آن دلفين تنها بود. او با خودش مي گفت: چرامن تنها هستم؟ خدايا از شما مي خواهم يك دوست به من بدهيد. دو روز بعدنرگس صداي دلفين ديگري را شنيد. خنديد و گفت: كي آن جاست؟ دلفين ديگر به نام ثريا را ديد. ثريا به او گفت: سلام من ثريا هستم. نرگس گفت: من هم نرگس هستم. نرگس از خدا تشكر كرد. آن ها سالها به خوبي و خوشي زندگي كردند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 9:43 توسط مهدیه یاراحمدی |
|
|
روزی یک دختر با مادرش و پدرش به فروشگاه رفتند. اسم آن دختر زهرا بود. زهرا 7 ساله بود. او به مادر خود گفت : من عروسک می خواهم . مادرش به او گفت: ما می خواهیم مواد غذایی بخریم. زهرا گفت: عروسک برای من بخرید اما موادغذایی نخرید. مادرش گفت: پس امشب شام نداریم. زهرا گفت: چرا شام نداریم؟ مادرش گفت: چون می خواهیم برای شما عروسک بخریم و دیگر پول خرید مواد غذایی را برای شام نداریم. پدرش گفت: زهرا اگر ما برای شما عروسک بخریم، دیگر پول خرید برای شام را نداریم. زهرا گفت: حق با شماست. عروسک برای من نخرید اما برای شام مواد غذایی بخرید. هر وقت که توانستید برای من عروسکی بخرید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 9:42 توسط مهدیه یاراحمدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
مهدیه یاراحمدی هستم و کلاس دوم.در حال حاضر ترم 21 زبان انگلیسی هستم . می خواهم اینجا اگه توانستم و تنبلی بهم اجازه داد هرچی فکر کردم بنویسم .
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| پیوندها |
|
دختر میگن بابائیه عمه فروغ هانا کوچولو وبلاگ پدر جونم آقا سید روژینا کوچولو ویانا یاشار و کیانای فاصمه زهرا صهبا جون از تايلند |
|
RSS
|